تبليغاتX
< دختر شیشه ای


کجاست دستانت؟...

تو مي‌داني که هيچ چيز پناه بي‌پناهي‌ام نخواهد شد جز حلقه‌ي بازوان‌ات! دست‌هايت را بسپار به من. ديگر هيچ نمي‌خواهم! نفس‌ات را بريز تا ته ريه‌هايم. مي‌خواهم داغ داغ بمانم در اين سرد زمستاني . !  .
دلتنگ دستان گرمت شده ام ، روزها و هفته هاست که دلتنگم . ميترسم ،ميترسم از تنهايي ، شانه هايت کجاست که که سنگيني غمهايم را تحمل کند کجاست دستانت ؟ ؟؟کجاست؟؟؟

 



خيلي دلتنگم

گاهي که دلم به اندازه تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش ميکنم
اما دريغ که گريه دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس
مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست
و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد
و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه...
 اين تمام واقعيت نيست
از دل هر کوه کوره راهي ميگذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهار فصل دست کم يکي که بهار است
من هنوز تو را دارم............

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 11 بعد از ظهر
به قلم: مژگان |

 

 

مـي زند بـــــــاران به شـــيشه

 

در ســكوتــي ســرد وخسته

 

چون نيست كسي در كنارم

 

اكــنون اين دلم تنها نشستـه

************************************************

گفتم: تو شيرين مني...

گفتا: تو فرهادي مگر؟...

گفتم: خرابت مي شوم...

گفتا: تو آبادي مگر؟...

گفتم: ندادي دل به من...

گفتا:تو جان دادي مگر؟...

گفتم: ز كويت مي روم...

گفتا: تو آزادي مگر؟...

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

گفتم: فراموشم نكن...

گفتا: تو در يادي مگر؟

+ نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 10 قبل از ظهر
به قلم: مژگان |

 

كاشكي مي شد پيش كسي سفره ي دل را وا كنم.... كاشكي مي شد يكي باشه اونا رفيق صدا كنم.... تو آسمون يك دلي ستاره اي نمي دمه .... بازار بي مهري شلوغ اما وفا خيلي كمه... دلم از غريب و آشنا پره .... هر چه مي بينم همه تظاهره در غم بي همزباني كارم از گريه گذشته .... خنده با روي لبانم سالهاست بي گانه گشته

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

زندگی کوتاه است پس وقت خودتو برای کارهائی صرف کن که فرصت لذت بردن از تتیجه کارات رو داشته باشی ... !

))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

مرا به آغوشت راه بده،

می خواهم برای اولین بار ببوسمت،

بیا چشمانمان را ببندیم،

می خواهم وقتی لبهای معصومان به هم گره می خورد

و هر دو از فرط لذت در آغوش یکدیگر نفس ،نفس می زنیم،

از لذت متناهی جسممان،

وجود نا متناهی خداوند را با چشمانی بسته تصور کنیم،

چشمانت را باز کن،

لبهایمان از گرمی شهوت خشک شده

اما گونه هایمان از اشک خیس

ما ساعتها در آغوش یکدیگر میگریم

ای تنها هم آغوش من

+ نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385ساعت 10 قبل از ظهر
به قلم: مژگان |

به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشي يک روز
ميميرم از پا ميافتم

به تو گفتم خودمو مي کشمو پر ميزنم تو آسمونا
بگو گفتم يا نگفتم؟بگو گفتم يا نگفتم؟
به تو گفتم زنده ام با نفس خيال چشمات
چشاتم تنهام گذاشتن
حالا من موندمو اشکو بغض آهو عکس پاره ي تو و من
بگو گفتم يا نگفتم؟بگو گفتم يا نگفتم؟
مگه بت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره
حالا يادگار من بعد سفر کردن تو طناب داره
ديگه جون نداره دستام آخر قصه رسيده
عطر تو مثل نفس بود واسه اين نفس بريده

 

 


تقدیم به متین عزیز به یاد....

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385ساعت 1 قبل از ظهر
به قلم: مژگان |

 

باز هم مینویسم

باز هم بهار نزدیک است و من مستانه تنها می نویسم

باز هم سکوت را می پرستم

به نام خداوند مشکل گشا

توکه از دردم اگاهی

اگه نباشی میمیرم    بیا که عمر از سر گیرم

                            بازم نیومدی

                    عاشق ومجنونت شدم

                    ناخونده مهمونت شدم

                    کلی پریشونت شدم

                      اما بازم نیومدی

                      گشنه مژگونت شدم

****************************************************

گفتند ستاره ها را نمی توان چید...

آنان که باور کردند حتی دستی برای چیدن ستاره ها دراز نکردند...

اما...

اما باور کن...

 که من به سوی دورترین ستاره ها دست یافتم و با این که دستانم تهی ماند...

چشمانم لبریز ستاره شد......

 

+ نوشته شده در دوشنبه 4 دی1385ساعت 4 بعد از ظهر
به قلم: مژگان |


© 2006-2007 dariushkamani.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by D A R I U S H
> >
نویسندگان
پیوندها
<-LinkTitle->

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM
 
< <

قالب و كدهاي جاوا > < قالب و كدهاي جاوا