روز یگری گذشت باز هم نیامدی
باز بر غرور من زخم تازه ای زدی
خسته و شکسته دل در هجوم سایه ها
باز بغض من شکست در شب گلایه ها
آه ای همیشه دور برده ای مرا ز یاد
هیچ عشق دیگری چون تو بی وفا مباد
در پی نگاه توست چشم دوره گرد من
شعله میکشد عطش از نگاه سرد من
قلب کوچکم هنوز چشم انتظار توست
گر چه بی وفا شدی باز بی قرار توست
میرسد دوباره شب تا که بشکند مرا
بی تو تا سپیده دم میرسم به انتها...