در اين دنيا وفائي نيست جز حجر(سنگ)
در اين دنيا صفائي نيست جز مهر
در اين دنيا هوائي نيست جز سجر(زندان)
اشك در چشمان او حلقه مي زند وقتي كه مي آيي
قعر قلبش تا آسمان لبش تپش به پيشواز مي آيد
روا نيست اين چنين به عقب برگردي و
چشم ببندي و بهر ديگري به سفر ادامه دهي
چرا ! او منتظرت بود
اين چنين نشايد كه نامش نهند عاشقي
تنهايي ام را نگاهت رقم مي زد